دانلود پایان نامه

حدودی مشخص، لیکن هنگامه‌ی افول آن مبهم و غیرقطعی است. سرنوشت مدرنیسم تا حدزیادی شبیه فرآورده‌های آن همانند ماشین، اتم، فن‌آوری، رسانه‌ها و اینترنت است که با وجود تحولات ذاتی، پیوسته بر زندگی ما حاکمیت دارند” (سمیع آذر، ۱۳۸۹، ۹). مدرنیسم در دهه ???? آغاز شد و تا ????پیش رفت. هنر مدرن بر اساس خلاقیت هنرمند پایه‌ریزی شده است. از این رو در دوران مدرنیست، هنر به عنوان مخلوق منحصر به فرد هنرمند در نظر گرفته می‌شد.
عبارت مدرنیسم جنبش ‌های زیاد سیاسی، فرهنگی و هنری را در بر می‌‌گیرد که ریشه در تغییرات جوامع غرب در پایان قرن نوزده و آغاز قرن بیستم دارند، مدرنیسم اندیشه‌ای است که بر قدرت انسان برای ایجاد، بهبود و تغییر شکل محیط اطرافش، با استفاده از علم، تکنولوژی و آزمایش‌های عملی، تاکید می‌کند. مدرنیسم بر پایه ی عناصر قابل رؤیت و بیرونی تمدن غرب چون، ارتش، دولت سیاسی، اقتصاد و… استوار است.

۳-۳ مدرنیته
مدرنیته، مجموعه‌ای از یک رشته مفاهیمی است که از حدود ابزاری فراتر می‌روند و پایه و اساس قدرت نظامی، دولت سیاسی و تولید اقتصادی را بنا می‌ریزند(مورشتیان،۷۲،۱۳۸۰). با مروری بر نظریه‌های مدرنیته درمی‌یابیم که در این باب تعاریف و تعابیر متنوعی ارائه شده که از جمله‌ی آن، می‌توان به تقسیم معنایی این کلمه به لحاظ ریشه شناسیِ آن، و نیز دوران تاریخیِ آن پرداخت. مدرنیته از لحاظ لغوی به معنای نو، جدید، تازه، و در مقابل کهنه، عقب افتاده و قدیمی است. و از منظر تاریخی به اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم و عصر خردورزی و پس از آن دوران روشنگری بازمی‌گردد. بر اساس دیدگاه بسیاری از نظریه‌پردازان و جامعه شناسان، مدرنیته در مقابل کهنه گرایی و سنت، دوره ای است که از نظر فرهنگی بر قرون وسطی تقدم دارد. این دوران مقارن است با ترفیع جایگاه عقل؛ طوریکه هر چه غیرعقلانی است رد می‌شود. تکنولوژی، صنعت، پیشرفت، عقلگرایی، توسعه، ترقی، ابتکار، تازگی، تکامل، ابداع، نوآوری، و …کلیدواژه های شناخت مدرنیته هستند. یک‌ وجه‌ مدرنیته‌ به‌ عنوان‌ مرحله‌ای‌ در تاریخ‌ تمدن‌غربی‌ که‌ با انقلاب‌ صنعتی‌ و تغییرات‌ اقتصادی‌ اجتماعی‌ ناشی‌ از سرمایه‌داری‌ همراه‌ بود و وجه ‌دیگر مدرنیته‌ در معنای‌ زیباشناختی‌ آن‌ است.
مدرنیته به مفهوم “باور به عقل” همان قدر وابسته است که به مفهوم “پیشرفت” در معنایی کلی، و “پیشرفت عقل انسانی” در معنایی خاص یعنی رشد اقتصادی، افزایش رقم شهر نشینی، پیشرفت ابزار ارتباطی و اطلاعاتی معنای مدرنیته است. مدرنیته طبیعت را به قوانین طبیعت تبدیل کرد، یعنی آن را چیزی دانست “قابل شناخت” که هر چه این شناخت دشوار باشد، سرانجام ممکن است (احمدی،۹،۱۳۸۷) .

۳-۳-۱ تعاریفی چند از نظریه پردازان در باب مدرنیته
زیگمون بامن۲: ” مدرنیته را در بهترین وجه می‌توان عصری توصیف کرد که ویژگی شاخص آن تحولات دائمی است- لیکن عصری آگاه از این ویژگی شاخص خود؛ عصری که اشکال حقوقی خود، آفرینش‌های مادی و معنوی خود، دانش و اعتقادات خود را به مثابه جریاناتی سیال، گذرا، متغیر، غیرثابت و غیرقطعی تلقی می‌کند، جریاناتی که صرفاً باید تا اطلاعیه‌ی بعدی به آن باور داشت و عمل کرد، و جریاناتی که در نهایت ارزش و اعتیار خود را از دست داده و جای خود را به جریاناتی جدید و بهتر می‌سپارند. به عبارت دیگر، مدرنیته عصر یا دوره ای است که نسبت به تاریخ‌مندی خود اشعار و آگاهی دارد. نهادهای انسانی جریاناتی خودساخته، خود آفریده و تابع پیشرفت و بهبود تلقی می‌شوند؛ تنها در صورتی می توان آن ها را حفظ کرد که خودرا در مواجهه با خواسته‌های دقیق و سخت‌گیرانه‌ی عقل وفق داده و توجیح نمایند- و اگر از عهده ی این آزمون برنیایند می‌توان آن‌ها را کنار گذاشت. جایگزینی طرح‌های جدید به جای طرح‌های قدیمی و کهنه را می‌توان حرکتی مترقی و پیشروانه دانست، گامی تازه به سمت گسترش و افزایش روند توسعه و تکامل انسان” (نوذری، ۱۳۷۹، ۲۸).
پیترآزبورن۳: “مدرنیته به عنوان یک مفهوم جامعه شناختی بدوا با مفاهیمی چون صنعتی شدن، دنیاگرایی، یا غیردینی شدن، بوروکراسی (دیوان سالاری) و مفهوم شهر و شهرنشینی همراه است” (همان،۶۶).
یورگن هابرماس۴: “پروژه ی مدرنیته که در قرن هجدهم توسط فیلسوفان روشنگری تدوین گردید، عبارت بود از تلاش آنان برای توسعه و تکامل علوم عینی، اخلاقیات و حقوق جهانی، و هنر مستقل مطابق با منطق درونی آنها. در عین حال هدف این پروژه نیز آزاد ساختن توانمندی های بالقوه‌ی شناختی هریک از این قلمروها از قالب‌های پیچیده و درونی آنها بود. فیلسوفان روشنگری می‌خواستند از این انباشت فرهنگ تخصصی شده برای غنا بخشیدن به زندگی روزمره بهره‌برداری کنند- به عبارت دیگر برای غنا بخشیدن به سازمان عقلانی زندگی اجتماعی روزمره” (همان،۱۰۶).
آنتونی گیدنز۵: “مدرنیته به شیوه‌های زندگی اجتماعی و تشکیلات و سازمان‌های اجتماعی اشاره دارد که از حوالی قرن هفدهم به این طرف در اروپا ظاهر شدند و به تدریج دامنه‌ی تاثیرات و نفوذ آنها کم و بیش در سایر نقاط جهان نیز بسط و گسترش یافت” (همان،۱۳۷).
جمشیدبهنام۶ : “مدرنیته مقوله ایست فلسفی که در غرب پدیدار شده و هدف آن دست‌یابی به طرز تفکری تازه است، نگاهی است دوباره به زمان و مکان و ماده و اگر مدرنیته غربی را در نظر داشته باشیم جهان‌بینی جدیدی است مبنی بر این اعتقاد که زمان خطی است و حامل ترقی، که دانش نو بر اساس تجزیه و تحلیل و تجربه و باور به علیت در امور قرار دارد، که عقل نقاد بر همه چیز مسلط است. مدرنیته بر اساس تحولاتی ظهور کرده که در چند قرن اخیر در مغرب زمین روی داده است مانند رنسانس، اصلاح دین، کشف آمریکا، اختراع فن چاپ، عقاید روشنگری، انقلاب فرانسه. خردگرایی، علم باوری، اعتقاد به اصالت فرد و آزادی از اصول اولیه‌ی مدرنیته هستند. منطقی شدن تفکر پایان دوره اسطوره و سنت را اعلام می‌کند و حاصل آن به قول مارکس وبر افسون‌زدایی جهان است” (بهنام و جهانبگلو،۱۳۸۲، ۱۲).
رامین جهانبگلو با استناد به سخن هانا آرنت۷ که “سیاست همواره قلمرو پیدایشی نو است” می‌گوید: “ساختار سیاسی مدرنیته فضایی نیست که یکبار برای همیشه تعریف شده باشد زیرا قابلیت تغییر را در محتوای ساختاری خود دارد” (همان، ۵).
با توجه به این تعاریف و مطالعه‌ی تاریخ اروپا مدرن بودن به معنای گذار از جهان قدیم به جهان جدید و داشتن نگرشی خاص به جهان و جامعه ی انسانی است با تغییر دید جزئی به دیدی جهانی و کلی، که سرآغاز آن با یک سری انقلابات در قرن های ۱۷ و ۱۸ با زیر سوال رفتن دین و یقین قطعی ایمان بود.با شک دکارت به همه چیز تفکر که ریشه در ایمان دینی داشت جایش را به عقلانیت انسانی داد و انسان مقامی تازه یافت و از ابژه به سوژه تبدیل شد. مباحث فلسفی دکارت، نظریه‌های علمی گالیله، چاپ و … بسترساز تفکر مدرن و پایان سلطه‌ی کلیسا و مذهب بر تمامی امور از جمله هنر و ادبیات گشته و جدال میان کهنه‌گرایان و نوگرایان در گرفت (نوذری،۱۳۷۹).
۳-۴ مدرنیزاسیون
واقعیت آن است که تکنیک و اقتصاد، سریع تر از فکر تکنیک ساز و اقتصاد ساز قادرند از فضای جغرافیایی غربی خارج شوند و شبکه های خود را سراسری کنند و فضای جدید ارتباطی در سطح جهان بنا سازند. این پدیده های قابل رؤیت ایجادگر ضرورت های جدیدند که بنای نوگرایی یا مدرنیزاسیون را در کشورهای غیرغربی ریخته اند. بنابراین، مدرنیزاسیون فاکتور سومی است که در این بحث وارد میشود، و آن عبارت است از تحولات نو که در کشورهای غیرغربی در حوزه های ساختاری ـ و رو بنایی ـ ایجاد می شوند.(همان،۷۵) مدرنیزاسیون در ایران در ارتش، به دوره ی عباس میرزا (???? ـ ???? م.) باز می گردد؛ امّا تحول در قدرت سیاسی به واسطه‌ی جنبش مشروطه (???? م.) متحقق شد. در حوزه‌ی اداری و اقتصادی حکومت رضا شاه (???? ـ ????م) گام مؤثّر در این زمینه بود (بهنام،۱۲۸،۱۳۷۵). آنچه در طول صد سال گذشته در ایران رُخ داد، در اساس مدرنیزاسیون بوده است. و تحلیل گران ایرانی این را “تجدد” خوانده اند.
به این ترتیب ما در طول صد سال گذشته شاهد شکل‌گیری بسیار تدریجی یک دسته از ارزش‌های جدید در سطح اجتماعی و فردی بودیم. ارزش‌هایی که کلیت ساختار فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ما را به طور بی‌سابقه ای دگرگون کرده‌اند. هیچ چیزی در ایران امروز با ایران صد یا صد و پنجاه سال گذشته قابل قیاس نیست. انقلابات سیاسی، ارزش‌های بنیادین یک فرهنگ را به سرعت دگرگون نمی‌کنند، بلکه آن انقلابات غالباً در دل آن ارزش‌ها، شکل می‌گیرند و از طریق آن ها قابل فهم اند. شهرسازی مدرن، آموزش و پرورش جدید، دانشگاه‌ها و مدارس، نظام ارتش و نظام اداری امروز ایران در هیچ بعدی با صد سال و یا در مواردی حتی با پنجاه سال گذشته نیز قابل قیاس نیستند. این تغییرات که تولید کننده‌

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید